پروردگارا!
نشان کوی تو را می توان از نگاههای باران خورده ی نماز گزارانت یافت و بوی تو را می توان از دستانی که به سمت تو پروانه شده اند احساس کرد و من با سرود رودخانه ها در سجاده ی نمازم جاری می گردم تا بردباری و آمرزشت را عطایم فرمایی و تسبیح و شکر ثنا گویانت را نثارم کنی
بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم
و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی
بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم
بیا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگین شب آویزم![]()
بگذار آن باشم كه با تو در كوهسارگام برمي دارم
بگذار آن باشم كه با تو در گلزارگل ميچيند
بگذار كسي باشم كه احساس درون با او ميگويي
بگذار كسي باشم كه بي دغدغه با او سخن مي گويي
بگذار كسي باشم كه در غم سوي او مي آيي
بگذاركسي باشم كه در شادي با او مي خندي
بگذاركسي باشم كه به او عشق مي ورزي

يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه
و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی
اونا رو واسه ات بخونه![]()
دلتنگ دیدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهایی ام برایت مینویسم
از روزها و خاطرات خوشی سخن میگویم که تو انها را محو کر ده ای
از شروعی مینویسم که پایانی برای ان نیست
از ان همه دل بستگی ها دیوانگی ها ......
باور کن ای مهر بان من که تا ابد چشم به راه باز گشتت خواهم بود
من همان قایق شکسته بی بادبانم که ساحل را در پرتو نور فانوس محبت تو جستجو میکند
وبرای رسیدن به ساحل رهایی وبا تو بودن نه بیم ازامواج سرکش ونه ازطوفانهای سهمگین دارد.
توی ِ چشمات يه نگاهه ؛ تو نگاهت يه پناهه
که واسه اين دل عاشق ؛ ديدنيهای ِ گناهه
تو سراشيبی جاده ؛ توی پيچ يه نگاهت
جايی که سر به هوايی ؛ آخر ِ قصه راهه
منه بی هواس ساده ؛ پرغرور بی مهابا
خيره خيره می دويدم؛ توی ِ چشمی که سياهه
ديگه ويرون شدم اما ؛ تو سرابی که تو بودی
توی ِ راهی که تو پيچش ؛ عکس نازه يه نگاهه
حال مينويسم اينجا ؛ اسمتو تو پيچ کاغذ
می کشم تو هر ترانه ؛ عکس چشمی که تو راهه
شب را دوست دارام بخاطر سكوتش
سكوت را دوست دارم بخاطر آرامشش
آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهايي
تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق
و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش

بر ظاهرم منگر که شادم ...
درونم غوغایی برپاست !
گویی کسی تیشه میزند بر وجودم !
قلبم هزاران پاره شده است ...
شاید یکی از آن پاره ها نصیبش شود !
ولی او حریص است
محکم تر میکوبد تا تکه ای بزرگتر را نصیب خود کند !
افسوس که با خورد شدن وجودم
سرانجام او نیز در درونم میشکند !
آنگاه که من ، چون آواری بر سر او فرو ریزم !!
چقدر جاي تو خالي ست
کجاست لحظه ديدار
ميان بغض، سکوتي از جنس فرياد است
بيا، که ديده، تو را آرزوي ديدار است
تو از قبله نوري، من از تبار صبوري
تو از سلاله عشقي، من از ديار نياز
من از نگاه مانده به در خسته ام، عزيز رويايي
تويي نشسته به فردايم، بگو که مي آيي
اگر نگاه منتظرم را گواه مي خواهي
اگر شکسته دلي را بهانه ميداني
اگر سکوت غريبانه آيت عشق است
اگر صبر، صبر، صبر، بهاي ديدار است
به جان غنچه نرگس تو را خريدارم
نشان ده مهر تو بر دل، به شوق ديدارم
من عاشقانه تو را در نماز از خدا مي خواهم
شکوه نام تو را خوانده ، باز مي خوانم
هزار پنجره از اين نگاه لبريز است
بگو بگو که وقت طلوع ستاره نزديک است
تو را خدا به من نخند
شاید گمانی واهی باشد
اما مي گويم...
اگر شبی در کنار چشمان خیسم خیمه زدی
به ابروان کمانی ات دستبرد خواهم زد
وایستگاه بی توقف لبانت را اشغال خواهم نمود
ولو در دادگاه عشق به دار سکوتم بیاویزند
می گویم ومی نویسم ...
و تاریکی را به شهادت فرا می خوانم
تا قصه قاب ترک خورده را
بر بالین دیوار کاهگلی خسته از زمانه روایت نماید
ومی گویم...
تا شاید سایه بان خاطره هایم باشی
در گلوگاه مرگ
ومی نویسم.....
آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم
پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست، بخند

آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: