![]()
رنگ هاي مي چرند
رنگ ها مي گردند
رنگ ها هر لحظه
به شما مي خندند
رنگ ها مي سازند
خاطراتي تازه
رنگ ها مي دانند
زندگي پروازه
عشق يعني قرمز
زرد يعني احساس
آبي يعني دريا
دوستي رنگ ياس
غصه يعني مشكي
گريه ، رنگ مهتاب
درد يعني نيكي
غنچه وقتي خنديد صورتي معني شد
شاپرك بازپريد
لحظه شادي شد
آسمان دنياي رنگ هاي زيباست
گاه رنگ شادي
گاه رنگ غم هاست
گاه رنگ غم هاست
تا کسي از پشت فرياد بر بالين سکوت نيارامد،
يا که از تلاطم لحظه بال پرواز را به بينهايت نگشايد،
يا که از تراکم واژگان بي معنااما زيبا رويا نسازد،
تا بدان هنگام عاشق خواهم ماند.
***
تا زرد شدن سرود بهار،
يا پر شدن دستان تهي خواهش،
يا تا مرگ فاصله به پاس قدم هايت،
تا بدان هنگام عاشق خواهم ماند.
***
تا برفراشته شدن پرچم يأس بر فراز قله هاي نياز،
ياگفتن تلخ حقيقت جدايي ،
يا تا خواندن اخرين مصرع شعر بي پايان چشمانت،
تا بدان هنگام عاشق خواهم ماند.
من گرفتار سنگيني سکوتي هستم،
که گويا قبل از هر فريادي لازم است...
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت...
در تهاجم با زمان...
آتش زدم... کشتم...
من بهار عشق را ديدم...
ولي باور نکردم...
يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم...
من ز مقصد ها،
پي مقصودهاي پوچ افتادم...
تا تمام خوبها رفتند و
خوبي ماند در يادم...
من به عشق منتظر بودن...
همه صبر و قرارم رفت...
بهارم رفت...
عشقم مرد...
يارم رفت...
سر هر سينه سري تكيه كند وقت وداع
سر ما وقت وداع بر سر ديوار دل است
ديشب واسه دلم فال گرفتم يه شعري اومد که اصلا ربطي به دلم نداشت
تازه فهميدم دلم واسه خودم نيست
چه تنگناي سختي است
يك انسان يا بايد بماند يا برود
و اين دو هردو
اكنون برايم از معني تهي شده است
دنيا را بد ساخته اند کسي را که دوست داري تو را دوست نمي دارد
کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسند
و اين رنج است. زندگي يعني اين...............
تو از قبيله ليلي
من از قبيله مجنون
تو از سپيده و نوري من از شقايق پرخون
تو از قبيله دريا من از نژاد كويرم هميشه تشنه و غمگين هميشه بي تو اسيرم
حديث عشق من تو حديث ابر بهاري
به من چه ميرسد اي دوست از اين همه غم وزاري
تو از قبيله لبخند من از قبيله اندوه
فضاي فاصله صد پا فضاي فاصله صد كوه
تو از قبيله ليلي
من از قبيله مجنون
تواز سپيده و نوري من از شقايق پر خون
كاش هيچ گاه نميگفتي دوستم داري
قرار نبود كسي فقط بگويد دوستت دارم ، قرار نبود كسي به هواي شكستن دل ديگري بماند ......
من و تو دور از هم مي پوسيم غمم از پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو در اين لحظه هاي دلهرست از كودكي به من آموختند دوست بدار و حالا كه ديوانه وار دوست دارم ميگويند فراموش كن.......
اي كاش گل بودي و از باغ ها مي چيدمت ، يا طلوعي بودي و از پنجره مي ديدمت اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسدمت
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: