آهای سوداگر لحظه ها
شبانه چشمانت را پچ پچ می کنم
یک دقیقه مانده به اذان انتظار کلافه می شوم
سراغت را از باد می گیرم وسلامت را از رنگین کمان حسرت
چه آهسته ، آهسته گام می زنی روی ثانیه های من...
و باد چه مهربان است با شیطنت پلک هایم، می بینی؟
اما دفعه ی بعد که به دنیا بیایم گریه نخواهم کرد ، می دانم.
آسمان ، امشب پر از ستاره است و من با چه سرعتی دارم می گذرم...
دنیا مال شب شکنان است؛ من این را فهمیده ام.
با دو چشم مبهوت و بی رمق به یک رؤیا خیره می شوند
و پیکر خنکشان را می سپارند به عصیان یک شعر...
دنیا... ا... این دنیا... مال شب شکنان است...
چیزی بر من می تابد ، بر خانه و گیاه و سنگ ، بر تاول و طاعون و جذام
چیزی تنم را لمس می کند؛
وجودی صمیمی و بی تاب همچون مرگ... مرگ عزیز...
شهر که خواب است ، غبار نقره می چکد روی قدم های تو
شهر که خواب است ، اشک هایم تکه تکه به
دامن آسمان می افتد و باد می بردشان به راه کهکشان...
چه آهسته آهسته گام بر می داری
عبور می کنی و خسته ترین شعر مرا می سازی
در تو یخ و آتش به اعتدال می رسد و من
حس پیکر تو را با خود تکرار می کنم تا... تا... تا هزار سال دیگر...
خاطراتت را محکم چنگ زده ام و حالا چیزی در درونم دارد می میرد...
ندانستی ، عشق من ، ندانستی؛ آن که از همه خسته تر بود
آن که هرگز به چشم نمی آمد ، من بودم...
حالا مردم وقول دادم دیگه گریه نکنم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:36
  به قلم: يه غريبه
|